تبليغاتX
دلتنگی های پشت باجه

دلتنگی های پشت باجه

خاطرات بانکی من

مدتها گذشته از آخرین باری که نوشتم

در حقیقت دلایل زیادی برای ننوشتن ندارم جز اینکه

ابزار کار (یک سیستم قابل اتصال به این دنیای مجازی) نبود...

شدیدا دلزدم از این نوع نوشتنم!...

و دیگه خوندن یکی از پست های آقا عماد ! و فکر کردن راجع به اینکه واقعا دنیا ارزش اینو نداره که بدگویی کنم از آدما... هر چقدرم که نامهربون و یا نفهم!... بی خیالشون... هرکی هر کار میکنه به خودش میکنه... من فقط میتونم امیدوار باشم که خدا جای حق نشسته باشه. همین!

 

فردا ساعت ۱ بعدازظهر دقیقا میشه یه سال

یه ساله که کارمند شدم

روزای خوب ... روزای نه چندان خوب ... روزای سخت ...

خدای خوبم! بابت تک تک این روزهایی که گذشت ازت ممنونم!!

 

پی نوشت:

الان که دارم این چند خط رو مینویسم، زمین داره زیر پام میلرزه!

"علیییییییییییییییی!!" " عللللل ییییییی اوه اوهوو" ( صدای زنگ زده)

بله! درست حدس زدید!

کارناوال (کارنوال) عاشورا!!!

همیچین میکوبند و عربه میکشند که زمین و زمان رو کر میکنه!

خوبه!

همچین مراسمی برگزار بشه ملت بیان اون بالاصداشونو ول بدن، شاید چند تا استعداد کشف بشه! چند تا موزیسین!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 9:28 بعد از ظهر  | 

زندگی آرام است!

مثل آرامش یک خواب بلند...

هستم!

اما در حاشیه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  | 

تا به حال پيش نيومده بود كه به اين فكر كنم كه كاري دارم كه در اون ميتونم كار ملت رو "راه" بندازم...

يه جورايي مثل انجام وظيفه بود... با خودم فكر ميكردم كه من اگه جاي اون(مشتري) بودم، دلم ميخواست چه طوري باهام رفتار بشه...

اما توي اين دو روز به اين فكر افتادم كه واقعا كار ما جزء كارهايي ه كه آرزوش رو داشتم! ... خدمت به مردم... چيزي كه هممون توي انشاهاي زمان دبستان مينوشتيم...


اين قسمت مخاطب خاص دارد:

ديلماج...

روم نميشه بهت زنگ بزنم!

در نهايت تاسف و تاثر اين هفته هم قرارمون ...

روم سيا!

برامون از فردا تا هفته ي ديگه كلاس ضمن خدمت گذاشتن... اونم از ساعت 2 بعد از ظهر تا 7 شب!!!35.gif

تازه! شنبه هم كلاس داريم!

نريم هم كه ... خودت ميدوني ديگه!59.gif

من شرمندم!

همينجا، در حضور بقيه ازت معذرت ميخوام...

دلم نميخواست بدقول بشم!9.gif

...

راستييييييييي!!!

حدس بزن چي شد!!!... اون مشتري سينماييمون بود كه بليط آورده بود، بازم بليط آورده!!! با پيك برامون فرستاد... وقتي بازش كرديم ديدم چقدر برام آشناست!!!!... باورت نميشه! بازم وقتي ليمو ها زرد شدند!!!!!!!!24.gif

.

همين الانم اس ام اس ات اومد!9.gif

شنيده بودم دل به دل راه داره... تا اين حد؟؟!6.gif


قول ميدم از خجالتت در بيام!53.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  | 

گل من گوهر من کاش اینجا بودی
جان من جان من جوهر من کاش اینجا بودی
اگر اینجا بودی خانه خاموش نبود
آینه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلبم سنگین غربت آهنگ نبود
ساعت دیواری خسته از زنگ نبود
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود
لحظه های دیدار تا ابد ساکن بود
اگر اینجا بودی زندگی وسعت داشت
غزل ناگفته به قلم رغبت داشت
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
گم ترین پیدائی دوری و اینجائی
من که با تو هستم تو چرا تنهائی
با همه دوری ما این همه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوایت اینجا
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
گل من گوهر من...
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 6:14 بعد از ظهر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:25 بعد از ظهر  | 

امروز داشتم واريزي ه يه مشتري رو انجام ميدادم...

يهو ديدم لاي دو هزار تومني هاش يكي هست كه رنگش با بقيه فرق داره...

يه جورايي پررنگ تره...

بــــــــــــــله!!!

تقلبي بود!

بهش گفتم و خواستم كه سوراخ كنم و تحويلش بدم...

- نه!! چرا حالا ميخواي پانچ كني؟؟!

!!!!

چقدر پررو واقعا!!!

منظورش اين بود كه ببره و بندازه به يه بنده خداي ديگه!!!

منم بهش گفتم بره خدا رو شكر كنه كه زنگ نزدم به پليس بياد ببردش!

.

.

.

نميدونم چه حكايتيه... توي شعبه ما فقط منم كه پول قلابي بهش ميافته!!

آخه اينم شد شانس؟!

حالا بازم خوبه به خير گذشت!


خبر ديگه اينكه بالاخره ATM رو تحويل دادم...

جالبش اينجاست كه مسئول جديد ATM، همكار اينجانب، صبحي به من ميگه:

- امروز پول گذاري داري؟؟!

منم ديدم اگه جوابشو ندم غم باد ميگرم قطعا!!!... گفتم  نميدونم! بايد نگاه كني ببيني به نظرت موجودي كاست ها كافيه يا نه... اگه نبود پول بگيري و پاك كني!!!


و خبر آخر اينكه

3 شنبه يه كلاس گذاشن از طرف بانك...

از شعبه ما 2 نفر اسمشون اومده...

من

و

.

.

.

كسي كه ازش نفرت دارم!

و نكته خوبش اينه كه سميرا و شوهرش هم ميان و بعد از يكسال ميبينمشون!...


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  | 

نوبرشه والله!

آخه يعني چي يه روز 5 شنبه كه زود ميايم خونه بايد امتحان بديم؟!

امتحان بانكداري الكترونيكي!!!!

فكر كن؟؟!


چقدر همه چيز رو جدي گرفتن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 6:58 بعد از ظهر  | 

مريض شدم

سرماخوردم...


يكي از مشتري ها دو تا سرفه كرد توي صورتم و تمام!

مريض شدم!


به همين راحتي.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  | 

خيلي خستم!

بي اندازه!


روز شلوغ! پر از كار! پر از استرس!


حالم داره بهم ميخوره...

از همكارام!

از كارم!

.

.

.

از خودم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 6:25 بعد از ظهر  | 


آقاي د. از مشتري هاي خوب بانك ماست...
نه بخاطر داشتن حساب مشعشع
حتي حسابش يه شعبه ي ديگست!


دقيقا قبل از اينكه بياد و بخواد پول واريز كنه به حسابش، صندوقم رو گرفتم. ميخوند.
و وقتي رفت 100 تومن زياد داشتم!

باهاش تماس گرفتم:"آقاي د. مطمئنيد كه درست دادين؟!" يه كمي فكراشو كرد و گفت :"آره!! انگار حق با شماست!"
اومد و فيش نوشت.
منم 100 تومن رو ريختم به حسابش.
كلي تشكر كرد و رفت!
منم دوتا مشتري ديگه راه انداختم تا اينكه وقت كاري تموم شد.

مطمئن از درست بودن صندوقم، اونو تحويل دادم...

- خانم...! اينكه 100 تومنش كمه!!!
- چي؟؟؟! غير ممكنه!


يعني چي؟! مگه ميشه توي 3 تا سند همچين اشتباهي كرده باشم؟!
- حتما به آقاي د. اشتباهي زنگ زدم!!.. يعني اصلا پولش اضافه نبوده و من اشتباه كردم!!

اصلا روم نميشد بهش زنگ بزنم و بگم كم آوردم!! و اشتباهي احتمالا گفتم بهش كه 100 تومنش زياده!
يكي از همكارا زنگ زد بهش و ماجرا رو گفت.
اونم گفت بررسي ميكنه و خبرشو بهمون ميده...
از ته قلبم اميدوار بودم كه زنگ بزنه و بگه آره! اشتباه شده!!
خدايا! يعني چي؟؟؟! 100 تومن؟!؟!؟ مگه چقدر حقوق ميگرم كه 100 تومن اينجوري بره؟؟!

آقاي د. زنگ زد: "حسابم درسته! اونموقعي كم ريختم به حساب!"

داشتم ديوونه ميشدم!!
حالا وسط اون اعصاب خوردي، يكي از همكارا اومده ميگه: "فردا به خاطر اين كسريت زنگ ميزنن بالا!!!"
{توي روحت!!!}

يعني چي؟؟!

آخر سر يه فيش دادم به صندوقدار تا از حسابم برداره...

و رفتم بالا تا دوربين ها رو نگاه كنم بلكه چيزي دستگيرم بشه!

"خانوم...!!! بيا!! بايد شيريني بدي؟!؟"
- پيدا شد؟؟

بلــــــه!
فكر ميكنيد چي شده بود؟؟!
صندوقدار IQ ما، لاي دو هزار تومني هاي صندوق منو نگشته بود! بينش يه ايران چك 100 تومني بود!
ومن هم از اون IQ تر كه صندوقم رو مرتب تحويلش ندادم!

اوووه!
تازه نفسم بالا اومد!


شديدا خجالت زده ام از خودم!
از روي آقاي د.!

خدا منو ببخشه!
+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  |