تبليغاتX
دلتنگی های پشت باجه

دلتنگی های پشت باجه

خاطرات بانکی من

دلم نمیخواد گلایه کنم!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 6:29 بعد از ظهر  | 

یه راننده ی مهربونی هست که صبحا ساعت 6 و ربع، دو تا چهارراه پایینتر منتظر من و دو نفر دیگه وایمیسه و تا یه مسیری ما رو میرسونه. اگه زود بیاد، برامون صبر میکنه... اگرم دیر بیاد، ما به انتظارش میمونیم.

هر کدوممون یه دنیا ی متفاوت داریم.. اما توی همون 20 دقیقه ای که صبحها با هم هستیم، برای هم کلی تعریفی داریم! 

دیدن این آدمها به من دلگرمی میده! اینکه هنوز هم آدمهای خوب وجود دارند!


امروز سر کار رییسم بهم گفت میخوایم برات نامه تشویقی بزنیم.

میدونم که "بالا" پر از اینجور نامه هاست!

اما همین که مسئول شعبم دیده کارم رو، تلاشم رو  ... منو دلگرم میکنه! اینکه هنوزم بعضی رییسا هستند که برای کارت ارزش قائل بشند.

("بالا" = اداره مافوق ما)


سر ظهری صندوقم رو گرفتم و دیدم ای دل غافل 100 هزار تومن کم دارم! اگه یه ماه پیش بود میگفتم گور بابای 100 تومن! .. اما با اوضاع جدید، کفگیر حسابی به ته دیگ خورده و ته حسابم نصف این مبلغ هم نبود! 

همکار کنار دستیم، صبحی 90 تومن اضافی آورده بود از بین باند هایی که برای دستگاه خودپرداز تمیز میکرد... همون موقع از همه خواست صندوقاشون رو بگیرند و موجودیشون رو چک کنند. شاید کسری باند یکی از همکارا باشه. همه صندوق هامون درست بود.

با اینکه میدونست اون 90 تومن مال من نیست، بهم گفت اصلا نگران نباش! شاید همین پول توه. پیش تو باشه. اگه پولت پیدا شد که هیچ. اگه نشد دنبال صاحبش میگردیم.

داشتن همچین همکاری، دلگرمم میکنه! اینکه حتی توی این شعبه هم که اینهمه دخورم از رفتار بعضی ها، همکار با توجه هست!


گردش صندوقم رو نگاه کردم... به یکی از سند ها شک کردم و زنگ زدم بهش. اونم گفت اختلاف داره و ازم مبلغ کسریم رو پرسید. وقتی مبلغ رو گفتم، تایید کرد  و آورد پولم رو پس داد. با اینکه خیلی راحت میتونست انکار کنه!

همچین مشتری هایی، دلگرم میکنه منو! اینکه هستند آدمهایی که حلال و حروم بفهمند!


و از همه مهمتر!

خدایا! وجود تو... تویی که همه این اتفاقا دست توه، منو دلگرم میکنه! اینکه هستی، میبینی و منو تنها نمیذاری.



+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 9:48 بعد از ظهر  | 

ما آدما وقتی از همه جا می بُریم

وقتی سرخورده میشیم

یا تنها

حتی زمانی که خیلی غصه میخوریم

به یه چیزی یا کسی پناه میبریم!


یکی به سیگار، یکی به مشروب ، یکی به فیلم، دوست و رفیق، معشوق ...

و من به بادوم شور!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 10:41 بعد از ظهر  | 

وقتی میگن به آدم
دنیا فقط دو روزه
آدم دلش می سوزه
ای خدا ای خدا ای خدا ای

آدم که به گذشته
یه لحظه چشم می دوزه
بیشتر دلش می سوزه
ای خدا ای خدا ای خدا ای

دنیا بقا نداره
چشمش حیا نداره
هیچکس وفا نداره
ای خدا ای خدا ای خدا ای

دلی می خواد از آهن
هر کی می خواد مثل من
اینقدر دووم بیاره
ای خدا ای خدا ای خدا ای
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1390ساعت 6:24 بعد از ظهر  | 

مهدخت!

آدم شو!


+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 8:27 بعد از ظهر  | 

خوش به حال جماعتی که الان زمان امتحاناشونه!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 9:11 بعد از ظهر  | 

یواش یواش داره روتین های زندگی اذیتم میکنه

اذیت که نه، بیشتر خسته م.


همش واریز برداشت چک رمزدار و بانکی!

همش کار، خونه، خواب!

همیشه خدا هم که یه نفر هست با اخلاقای زشتش، حال آدم رو بهم بزنه!


روتین ها با کلاس زبان اسم نوشتن و شعبه عوض کردن و چه میدونم فیلم جدید نگاه کردن، عوض نمیشن.

گمونم یه تغییر اساسی تر در وجود آدم لازمه!


شاید باید کمی از محتاط بودنم کم کنم.


دلم تغیر خوب میخواد!

یه اتفاق تازه خوب...

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 5:35 بعد از ظهر  | 

تقریبا نزدیک به دو ماه و خورده ایه که اومدم شعبه جدید.

شعبه ای که تا این لحظه نتونستم دوستی پیدا کنم اما به واسطه سادگی و رک بودنم، دشمن چرا!

تمام دل خوشی م به مافوق هامه. آدم های محترم و منطقی هستند و از همه مهمتر سرم داد نمیکشند!


راستش رو بخوای دو زار اهمیت نمیدم که بچه های پشت باجه  دوسم داشته باشن یا نه! سرم کاملا تو لاک خودمه.

این ماه من کلر بودم و رفته بودم طبقه دوم...

جایی که فقط و فقط خودم بودم. در حقیقت من و معاون شعبه و نیروی پشتیبان شعبه اما اکثر اوقات تنهام اون بالا.

خیلی دوسش دارم. با اینکه کارام زیاده اما برام آرامش داره. بعضی از این همکارای خاله زنک و پچ پچو رو نمیبینم و راحت ترم.


ریسمون رو دوست دارم. آدم محکمیه و باج الکی به کسی نمیده. وقتی کاری رو بهت میده، مطمئنی که مو لای درز این کار نمیره. اصلا و ابدا رو هوا دستور نمیده(دقیقا بر خلاف رییس قبلیم) . اما در عین حال توقع داره که همه بهترین تلاششون رو بکنند و با اشتباهات افراد برخورد میکنه. به نظر من که منطقیه . 

متاسفانه توی مدتی که کلر بودم دو تا سوتی دادم.

هر دوبار هم مچم رو گرفت اما واقعا محترمانه باهام برخورد کرد.


دسته گل امروزم واگذاری اشتباه یه چک به حساب یه مشتری دیگه بود. مشتری وقتی متوجه شده بود که پول به حسابش نرفته درجا اومده بود پیش رییس و ایشون هم با دقت همیشگیش، مو رو از ماست بیرون کشید! عصبانی شد و من بهشون حق میدم!


خدایا شکرت!

همه جا و در هر لحظه لطف تو رو میبینیم که کنارمه! مهربونی و سخاوت بینهایتت ...

خدایا شکرت!



+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 8:22 بعد از ظهر  | 

روایت نخست:

بعد از یه روز سخت، وقتی حساب کتاب کردم دیدم 50 هزار تومن کم دارم!!!

تمام سند ها درسته!

یعنی چی شده؟!


به کی زیاد دادم؟!

به کی کم دادم؟!

از بین این همه سند به کیا زنگ بزنم؟؟!

تازه خیلی ها هم هستند که به حساب یه افراد دیگه پول واریز کردند!!

مجبورم از جیب بدم. 

خسته و کوفته برمیگردم خونه.



روایت دوم:

به یکی از مشتری ها گفته بودم فردا بیاد حسابش رو ببنده که بتونه سود بهتری رو بگیره. چیزی در حدود 20 هزار تومن به نفعش میشد. اونم قبول کرد و فرداش اومد.

وقتی اومد، سرم بی نهایت شلوغ بود اما سعی کردم کار اون رو در اولویت قرار بدم و پولش رو دادم و رفت.

یه ربع بعد اومد و یه تراول 50 تومنی بهم داد و گفت که رفته بانک و این قاطی پولا اضافی بوده!

صندوقم رو گرفتم و دیدم بعله! 50 تومن کم دارم.

راستش من تا حالا اینجوری برام پیش نیومده بود که به کسی اضافی بدم و برگردونه بهم! اون چندباری که کسری اوردم، پیدا نشد! طرف برده بود و خورده بود و یه آب هم روش! شایدم نفهمیده بود که اضافی گرفته...

هاج و واج بودم از دیدن یه آدم حسابی! حتی واینساد ازش تشکر کنم!


روایت امروز من، روایت دوم بود!

فک کن ...

اگه این مشتری یا اون کارمند بانک، یکیشون آدم درستی نبود، ماجرا اینجوری نمیشد...


خدایا شکرت!

شکرت که آدمهای خوب رو در مسیرم قرار دادی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 8:18 بعد از ظهر  | 

"جابجایی وقتی سخته که شعبه قبلیت رو دوس داشته باشی"1


چه حرف قشنگی!

واقعا همینطوره...


میدونی 

هر شعبه ای یه جوره . 

هیچ جایی بی عیب و نقص نیست و بالاخره یه گیر و گوری بهت میدن. همونطور که ما،خودمون عالی نیستیم!


اما اینجا با همه ی غربتی که داره، یه حسن بزرگ داره: 

مغزم داره هوا میخوره!!!


به خداها!

خسته شده بودم از اون همه حجم کار

خسته شده بودم از پرونده های ناقص و نصفه نیمه

خسته شده بودم از مشتریایی که از آشنا بودن باهام، سوء استفاده میکردند

خسته شده بودم از انجام کارایی که هیچکس نمیدیدشون و بی صدا انجام میدادم

خسته شده بودم از فشاری که مافوقم با اون رفتار عصبیش و فریادهای بلندش، بهم وارد میکرد


خوب که فکر میکنم میبینم درسته که آسمون همه جا یه رنگه،

اما دلم نمیخواد برگردم به شعبه قبلیم.

نه!



1. برگرفته از نظر عزیزی که در پست قبل کامنت گذاشتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 7:58 بعد از ظهر  |