تبليغاتX
دلتنگی های پشت باجه

دلتنگی های پشت باجه

خاطرات بانکی من

درست از ششم بهمن شروع شد...

نه اینکه قبلنا نبود... چرا! بود اما نه اینقدر!!

همه چراغا روشنه!

یه چاقو هم کنار لیوان چاییم...

 

نیما، یادته یه روز بهم گقتی خوف کردم ( یا یه چیزی توی همین مایه ها!)؟؟

حالا میفهمم چی میگی!!!!

چی کشیدی!!

 

کاش یکی اینجا بود!!!

من میترسم!

از این سکوت سنگین لعنتی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 6:54 بعد از ظهر  | 

آخه چقدر امتحان؟؟؟!

سر کار، امتحان!

کلاس زبان، امتحان!

توی زندگی، امتحان!

 

امتحان زده شدم دیگه!!!!!

 

کمک!

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 4:29 بعد از ظهر  | 

مخاطب این پست خانم ها هستند:

(هرچند که در این مکان از هرگونه نظری استقبال میشود!)

داشتم میل هام رو چک میکردم که چشمم خورد به یه میل جالب از دختر عمم.

 

توصیه های یک مشاور روانشناس :

وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.

اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.

هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.

تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.

از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.

هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.

اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

همه مردها بد نیستند.

نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.

بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.

هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.

کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.

هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید.

بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.

 

با بعضی جمله هاش عمیقا موافقم.

با بعضی ش هم نه.

اما خوب، به جهت یادآوری لازم بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 6:45 بعد از ظهر  | 

یادش بخیر...

پارسال این موقع! هر روز مینوشتم!! از بانک، از اتفاقاتی که میافتاد...

چقدر روزای سختی بود!

شعبه ی خوبی نبودم...

اینو خوب میدونم که خداجون چقدر دوستم داشتی که جامو عوض کرد!! با آدمای جدیدی همکار شدم

توی شعبه ای رفتم که بهم بها داد... برام ارزش قائل شد!

لحظه ها و روزای ناخوشایند هم بود... اما خدایا! همیشه تو باهام بودی! چی بهتر از این؟!  

 

ذهنم عجیب آشفتست!

نمیدونم از کجا بنویسم و چطور؟!

از بازرسا بنویسم... از کلاسای ضمن خدمت تا ۸ شب ... از اوضاع و احوال شعبه ...

 

در حال حاضر یه چیزی پررنگ تر از همه توی مغز و قلبمه و داره فشار میاره!!

خدایا!

بازم احساس گند تحقیر شدن رو دارم تجربه میکنم!

میدونی که!

میبینی

میشنوی

فقط ازت یه چیز میخوام!

من دیگه طاقتش رو ندارم!

لیاقت این همه کم محلی رو ندارم! والله ندارم!

انگار هرچی واسه آدما ارزش قائل بشی، خودت رو کوچیک و کوچیک تر میکنی!

این دیگه چه مدلشه!؟!

خدایا!

شاکی ام!

خیلی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 9:10 بعد از ظهر  | 

مدتها گذشته از آخرین باری که نوشتم

در حقیقت دلایل زیادی برای ننوشتن ندارم جز اینکه

ابزار کار (یک سیستم قابل اتصال به این دنیای مجازی) نبود...

شدیدا دلزدم از این نوع نوشتنم!...

و دیگه خوندن یکی از پست های آقا عماد ! و فکر کردن راجع به اینکه واقعا دنیا ارزش اینو نداره که بدگویی کنم از آدما... هر چقدرم که نامهربون و یا نفهم!... بی خیالشون... هرکی هر کار میکنه به خودش میکنه... من فقط میتونم امیدوار باشم که خدا جای حق نشسته باشه. همین!

 

فردا ساعت ۱ بعدازظهر دقیقا میشه یه سال

یه ساله که کارمند شدم

روزای خوب ... روزای نه چندان خوب ... روزای سخت ...

خدای خوبم! بابت تک تک این روزهایی که گذشت ازت ممنونم!!

 

پی نوشت:

الان که دارم این چند خط رو مینویسم، زمین داره زیر پام میلرزه!

"علیییییییییییییییی!!" " عللللل ییییییی اوه اوهوو" ( صدای زنگ زده)

بله! درست حدس زدید!

کارناوال (کارنوال) عاشورا!!!

همیچین میکوبند و عربه میکشند که زمین و زمان رو کر میکنه!

خوبه!

همچین مراسمی برگزار بشه ملت بیان اون بالاصداشونو ول بدن، شاید چند تا استعداد کشف بشه! چند تا موزیسین!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 9:28 بعد از ظهر  | 

زندگی آرام است!

مثل آرامش یک خواب بلند...

هستم!

اما در حاشیه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  | 

تا به حال پيش نيومده بود كه به اين فكر كنم كه كاري دارم كه در اون ميتونم كار ملت رو "راه" بندازم...

يه جورايي مثل انجام وظيفه بود... با خودم فكر ميكردم كه من اگه جاي اون(مشتري) بودم، دلم ميخواست چه طوري باهام رفتار بشه...

اما توي اين دو روز به اين فكر افتادم كه واقعا كار ما جزء كارهايي ه كه آرزوش رو داشتم! ... خدمت به مردم... چيزي كه هممون توي انشاهاي زمان دبستان مينوشتيم...


اين قسمت مخاطب خاص دارد:

ديلماج...

روم نميشه بهت زنگ بزنم!

در نهايت تاسف و تاثر اين هفته هم قرارمون ...

روم سيا!

برامون از فردا تا هفته ي ديگه كلاس ضمن خدمت گذاشتن... اونم از ساعت 2 بعد از ظهر تا 7 شب!!!35.gif

تازه! شنبه هم كلاس داريم!

نريم هم كه ... خودت ميدوني ديگه!59.gif

من شرمندم!

همينجا، در حضور بقيه ازت معذرت ميخوام...

دلم نميخواست بدقول بشم!9.gif

...

راستييييييييي!!!

حدس بزن چي شد!!!... اون مشتري سينماييمون بود كه بليط آورده بود، بازم بليط آورده!!! با پيك برامون فرستاد... وقتي بازش كرديم ديدم چقدر برام آشناست!!!!... باورت نميشه! بازم وقتي ليمو ها زرد شدند!!!!!!!!24.gif

.

همين الانم اس ام اس ات اومد!9.gif

شنيده بودم دل به دل راه داره... تا اين حد؟؟!6.gif


قول ميدم از خجالتت در بيام!53.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  | 

گل من گوهر من کاش اینجا بودی
جان من جان من جوهر من کاش اینجا بودی
اگر اینجا بودی خانه خاموش نبود
آینه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلبم سنگین غربت آهنگ نبود
ساعت دیواری خسته از زنگ نبود
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود
لحظه های دیدار تا ابد ساکن بود
اگر اینجا بودی زندگی وسعت داشت
غزل ناگفته به قلم رغبت داشت
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
گم ترین پیدائی دوری و اینجائی
من که با تو هستم تو چرا تنهائی
با همه دوری ما این همه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوایت اینجا
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
گل من گوهر من...
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 6:14 بعد از ظهر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:25 بعد از ظهر  | 

امروز داشتم واريزي ه يه مشتري رو انجام ميدادم...

يهو ديدم لاي دو هزار تومني هاش يكي هست كه رنگش با بقيه فرق داره...

يه جورايي پررنگ تره...

بــــــــــــــله!!!

تقلبي بود!

بهش گفتم و خواستم كه سوراخ كنم و تحويلش بدم...

- نه!! چرا حالا ميخواي پانچ كني؟؟!

!!!!

چقدر پررو واقعا!!!

منظورش اين بود كه ببره و بندازه به يه بنده خداي ديگه!!!

منم بهش گفتم بره خدا رو شكر كنه كه زنگ نزدم به پليس بياد ببردش!

.

.

.

نميدونم چه حكايتيه... توي شعبه ما فقط منم كه پول قلابي بهش ميافته!!

آخه اينم شد شانس؟!

حالا بازم خوبه به خير گذشت!


خبر ديگه اينكه بالاخره ATM رو تحويل دادم...

جالبش اينجاست كه مسئول جديد ATM، همكار اينجانب، صبحي به من ميگه:

- امروز پول گذاري داري؟؟!

منم ديدم اگه جوابشو ندم غم باد ميگرم قطعا!!!... گفتم  نميدونم! بايد نگاه كني ببيني به نظرت موجودي كاست ها كافيه يا نه... اگه نبود پول بگيري و پاك كني!!!


و خبر آخر اينكه

3 شنبه يه كلاس گذاشن از طرف بانك...

از شعبه ما 2 نفر اسمشون اومده...

من

و

.

.

.

كسي كه ازش نفرت دارم!

و نكته خوبش اينه كه سميرا و شوهرش هم ميان و بعد از يكسال ميبينمشون!...


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  |